بهارانه
باز عید شد.
باز یاد آن اسکناس های نوی لای کتاب افتادم که زن دایی بابا تعارفمان می کرد و می گفت یکی بردارید و همیشه یا صد تومانی بود یا دویست تومانی و ترجیح می دادم برندارم چون حساب عیدی هایم از رندی درمی آمد و همیشه خرده ای داشت. هجده هزار و دویست تومان. پانزده هزار و دویست تومان. بدتر از همه، بیست هزار و صد تومان. اما مادر چشم غره می رفت و من و خواهرم یاد جایزه ای می افتادیم که قرار بود اگر در طول یک ساعت عید دیدنی آبروی خانواده را حفظ کنیم، نصیبمان شود. اسکناس را برمی داشتم و تشکری تند می کردم و می رفتم از در بیرون. سوار پیکان فیلی رنگمان که می شدیم، من و خواهرم جیغی از شادی اتمام موفقیت آمیز عملیات می زدیم و بابا و مامان اگر آن روز از دنده راست بلند شده بودند ما را می بردند کتابفروشی کوچک خیابان شادمان و اگر نبودند تشری می زدند و ما توی ذوقمان می خورد و تا خانه بغ می کردیم.
حالا سه سال است که موقع سال تحویل سر سفره هفت سین نیستم. یا دارم جورابم را پایم می کنم، یا رفته ام حافظ بیاورم یا گرفتار دیدن فیلمم. امسال می خواهم سال تحویل بروم کنار یک رودخانه. کفش هایم را در بیاورم. جوراب هایم را بچپانم توی کفش هایم و پاهایم را بکنم توی آب سرد رودخانه. می خواهم موقع سال تحویل پاهایم در روشنی باشد. در پاکی. در جریان سیال و شگفت آوری که مرا از حالی که در این سه سال گذشته داشته ام دور کند.
سال خوبی داشته باشید / م ا ه ی
هرگونه نقل و درج از این وبلاگ آزاد است، به شرط آن که نام ماخذ به طور کامل درج شده و نیز ویراستاری و حذف و تلخیص صورت نگیرد.