بهارانه


باز عید شد.
باز یاد آن اسکناس های نوی لای کتاب افتادم که زن دایی بابا تعارفمان می کرد و می گفت یکی بردارید و همیشه یا صد تومانی بود یا دویست تومانی و ترجیح می دادم برندارم چون حساب عیدی هایم از رندی درمی آمد و همیشه خرده ای داشت. هجده هزار و دویست تومان. پانزده هزار و دویست تومان. بدتر از همه، بیست هزار و صد تومان. اما مادر چشم غره می رفت و من و خواهرم یاد جایزه ای می افتادیم که قرار بود اگر در طول یک ساعت عید دیدنی آبروی خانواده را حفظ کنیم، نصیبمان شود. اسکناس را برمی داشتم و تشکری تند می کردم و می رفتم از در بیرون. سوار پیکان فیلی رنگمان که می شدیم، من و خواهرم جیغی از شادی اتمام موفقیت آمیز عملیات می زدیم و بابا و مامان اگر آن روز از دنده راست بلند شده بودند ما را می بردند کتابفروشی کوچک خیابان شادمان و اگر نبودند تشری می زدند و ما توی ذوقمان می خورد و تا خانه بغ می کردیم.

حالا سه سال است که موقع سال تحویل سر سفره هفت سین نیستم. یا دارم جورابم را پایم می کنم، یا رفته ام حافظ بیاورم یا گرفتار دیدن فیلمم. امسال می خواهم سال تحویل بروم کنار یک رودخانه. کفش هایم را در بیاورم. جوراب هایم را بچپانم توی کفش هایم و پاهایم را بکنم توی آب سرد رودخانه. می خواهم موقع سال تحویل پاهایم در روشنی باشد. در پاکی. در جریان سیال و شگفت آوری که مرا از حالی که در این سه سال گذشته داشته ام دور کند.

سال خوبی داشته باشید / م ا ه ی

سوءتفاهمات گوگلی!


سپینود توی پست اخیر وبلاگش حکایتی دارد که پیشنهاد می کنم اول آن را بخوانید.

و اما بعد...

امروز بعد از خواندن همین مطلب سپینود فکر کردم یک جستجویی بکنم در کانتر وبلاگم و ببینم دیگران در جستجوهایشان با چه عباراتی به وبلاگ من رسیده اند.

و اما گزیده ای! از عبارات قصار ملت شریف!

- تصاویر موهای سیخ شده

- عکس های بچه تهرانی های پسر

- داستان [...] زن عمو (!)

- [...] دختر بچه (!)

- لیسید (احتمالا برگرفته از این بخش شعر: همان وقت بود که مُردم و زبان صورتک روی دیوار نوک انگشتانم را لیسید.)

و جستجوهای کلمات عامیانه دیگری به زبان کوچه و بازار ...

یعنی محض رضای خدا هر کسی که در 100 ویزیت اخیر از طریق موتورهای جستجو به وبلاگ من رسیده دنبال ادبیات نبوده. دنبال سایبر س ک س و خودارضایی اینترنتی بوده.

حالا فکر کنید که مسوول این قضایا هم همین جستجوها را بکند و سر از وبلاگ امثال من در آورد!

خلاصه قصه همانی است که سپینود گفت...
 

جهان زیرین


خواب رفتی که باز
ای رسول خاک مادری!
خانه ات را آب گرفت
سرزمینت را دروغ.

ملخ می بارد از آسمان امروز
و فرومایگان بی نسب و آزرم
ملک اهورا را
به آذرسمان بی مهمیز سوغات می دهند.

خواب رفتی که باز
ای حلقه ی مهر بر کف!
دم عفریتی اهریمن
سوخت آتشکده ی دیار ایرج را.

دمی است که سیمرغ
نیامد به دیار مردگان خوابگرد این سرزمین.
نفرین به این خوابگردان زبان باز دشمن نواز مرده پرست
نفرین.

چنین و چنان


افتاده ای
به روی شکمت
و پرزهای خشک موکت
روی صورتت جا انداخته اند.
لب هایت را به هم دوخته اند،
پلک هایت را به ابروها.
دست هایت را شکسته اند
و موم شمعی که لای انگشتانت ریخته اند
خاصیت گره کردن مشتت را از تو گرفته است.

حبس کرده تو را در مطبخ
گرگ پوستین پوش آتش بر آستین
و قلبت را
که از سینه درآورده
روی اجاق سنگی 
تفت می دهد.
عجیب است!
قدیم ترها
قلبی که با کینه از سینه جدا می شد
کینه می زایید.

 

فردا


تمام شد.
صبرم را می گویم.
نگاهم تاول زد
بس که خیره ماند به در
بس که نیامدی.

.
.
.

مانده ام
که کدام گناهم را خداوند
به تاوان این انتظار بخشید؟
و چه کردم
که روزهای عمرم را
در تلاوت آرام ثانیه های نبودنت
گرو برداشت؟

.
.
.

امشب،
از شادی رسیدن روز آمدنت
در اتاق کوچک کم نور تنهاییم
میان کتاب های خوانده و نخوانده
روی ملافه ی کثیفی که آتش سیگار سوزانده ست
پیش روی دن کیشوت پیکاسو
- که همدمم شده در روزهای نبودنت -
چرخ می زنم
می رقصم
تا صبح
و عرق تاب خواهد خورد
لابلای چین های مکرر و نورسیده ی پیشانی ام.
اما می دانی؟
هیچ خاک ترک خورده ای
به شورآب تازه نخواهد شد.

برایش چه سوغات آورده ای؟