داشتم زندگینامه کارسون مک کالرز، نویسنده زن معروف آمریکایی را مرور می کردم. نکته هایی داشت. خصوصا آنجا که می خواندم: «در سال 1948 در اوج افسردگی های خود دست به خودکشی زد... چندی بعد همسرش پس از یک سفر مشترک طرح خودکشی دو نفره ای را به او باز می گوید. کارسون که بسیار ترسیده است هتل را ترک می کند... شوهر اما می ماند و با خوردن قرص های خواب آور خود را می کشد... کارسون از نظر جسمی دختری ضعیف و از کودکی با مجموعه ای از بیماری ها دست به گریبان بود و بالاخره این بیماری ها چنان رو به وخامت نهادند که او را کاملا فلج ساختند. در سال 1961 دوبار تحت عمل جراحی قرار گرفت. در سال 1962 پستان چپش رال از تنش جدا ساختند و در سال 1963 پای چپش را تحت عمل جراحی قرار دادند... در سال 1967 به ایرلند سفر کرد، اما تمام آوریل آن سال را روی تخت بیمارستان گذراند... چهار ماه بعد دچار خون ریزی مغزی شد، به کما رفت و در نهایت در سن 50 سالگی درگذشت...» جداً یک نویسنده باید در چه شرایطی شاهکارهایی چون «بازتاب در چشم طلایی» را پدید آورد؟ بدون پا روی تخت (چون شاملو) یا کنار استخر ویلای شخصی؟ آیا برای خلق یک اثر هنری، رنجش جسم و روح لازم است یا آشنایی با تکنیک ها و فراغت از آلام بشری؟ در این روزهای بیماری بیشتر می اندیشم. به شاملو و به مک کالرز و بکتِ «پایان» و نرودا با آن جزیره و معشوقه اش که به قیمت عمر به دستشان آورد...