ایستاده است زمان
و دست متوازن سکون
نوازش می کند خاک ترک خورده چهره ام را.

تن مذابم
آرام گرفته در آغوش بانوی زمرد پوش
«جنگ مغلوبه شده»
این را چنگ نواز برهنه ای که نشسته بر ابر پنبه پوش آسمان می خواند.

وارونه بکوبید صلیبم را بر زمین
و به رقص آورید روسپیان را به دور شکنجه گاه ام
و در بزم جانانه اساطیر سقط شده
چنان آتشی بیافروزید
تا بخار شوند اشک هایم
پیش از آنکه خاک تشنه چهره ام را
سیراب کنند.