موهبت

موهایت را که باز می کنی
بال هزار پروانه
صورتم را نوازش می کنند.

دراز می کشم
و تن لطیفت
جای آسمان را برایم پر می کند.
ستاره های چشمانت
برایم سوسو می زنند
و من
غرق بوسه بارانت می شوم.

می گشایی دستانت را
لبخندت را چون درودی طولانی
به نگاهم می فرستی
و من چون کودکی ابدی
در میان شکوفه های بهارنارنجت
به خواب می روم.

در آغوش تو
ای موهبت.
ای موهبت ابدی.

هنوز می خوانم

در میان کارهای زیادی که این روزها دور و برم را شلوغ کرده، همچنان می خوانم.
کتاب هایی از این دست:

* دنیای کوچک دن کامیلو / جووانی گوارسکی / جمشید ارجمند / کتاب پرواز
* دن کامیلو و پسر ناخلف / جووانی گوارسکی / مرجان رضایی / نشر مرکز

تا آنجایی که می دانم از مجموعه دن کامیلو همین دو کتاب ترجمه شده. ترجمه جمشید ارجمند را هرچند که زبانی قدیمی تر دارد، بیشتر دوست دارم. در جاهایی از ترجمه مرجان رضایی مجبورم که برگردم و دوباره از چند جمله قبل را بخوانم تا قصه از دستم در نرود، اما ترجمه ارجمند را می شود از قصه اول شروع کرد و تا انتها به یکباره تا آخر خواند.
دن کامیلو کشیشی است که با پپونه شهردار کمونیست زمانی هم رزم بوده اما حالا هرکدام در جبهه ای مخالف (خدا / خلق) قرار دارند و همین وجوه تشابه و تفریق، باعث می شود اتفاق های طنزآمیزی روی دهد و البته داستان های کوتاه این دو مجموعه معمولن پایان هایی دوست داشتنی دارند. صحبت های دن کامیلو در خفا با مسیح و چانه زدن هایش برای توجیح اعمالش فوق العاده اند. 
فکر کنم از گوارسکی شوهر مدرسه ای هم منتشر شده که دوست دارم هر چه زودتر بخرم و بخوانم.

* دوئل / ابراهیم رها / حوض نقره

دوئل را دوستی به من هدیه داد و جدا از ظاهر جالب و کیفیت خوب، موضوع کتاب هم جالب است. گفتگوهایی طنزآمیز با ابراهیم نبوی، برادران نیستانی، نیک آهنگ کوثر، زرویی، نیکی کریمی و...
اما صفحه آرایی کتاب بیشتر از آنکه جالب باشد شلم شوربا است و گاهی به نظر می رسد که بین مصاحبه های کتاب خیلی فاصله بوده یا سفارش دهنده های مطبوعاتی این مصاحبه ها مخاطبان متفاوتی داشته اند و خلاصه فضای یک دستی بین آنها حس نمی شود.

* رویا، خاطره، شادی و دیگران / یوریک کریم مسیحی / نشر چشمه

تا به حال از یوریک کریم مسیحی سه کتاب منتشر شده. طبقه همکف (مجموعه داستان / نشر قصه)، شب سپیده می زند (نقد عکس فیلم / نشر ماکان) و همین کتاب رویا، خاطره...
در میان کتاب هایش شب سپیده می زند را از بقیه بیشتر دوست دارم و فکر کنم نقدهای مثبتی هم که روی این کتاب نوشته شده بیشتر از دو کتاب دیگر است.
رویا، خاطره، شادی و دیگران، مجموعه داستانی است درباره زنان. نام هر زن به شکل ترکیبی در عنوان هر داستان آمده است. مثل شب یلدا، پری دریایی، شادی شبانه و خاطره ی جمعه.
به هرحال، هر چند نگاه متمرکز کریم مسیحی بر روی زنان نکته ای قابل توجه بر روی ماهیت کتاب به حساب می آید، اما به نظرم نویسنده کمی از دنیای زنانه به دور است و به همین دلیل داستان ها درباره تعدادی زن است و نه دنیای تعدادی زن. شب یلدا و شادی شبانه را دوست داشتم و بقیه را نه.
به هرحال حداقل دنیای بیرونی کریم مسیحی فضایی مشخصن فرهنگی دارد که در نوشتن داستان، مقالاتی در باره سینما و عکاسی و طراحی جلد کتاب و صفحه آرایی نشریات خلاصه می شود و همین باعث می شود که در صداقتش در نوشتن این داستان ها شک نکنیم.

* مانولیتو / الویرا لیندو / مترجمان مختلف / آفرینگان (ققنوس)

نشر آفرینگان که گویا متعلق به دختر مدیر نشر ققنوس است، مدتی است که به شکلی تخصصی به چاپ کتاب های کودک می پردازد و فکر می کنم موفق هم بوده.
مانولیتو(ها) مجموعه ای هستند با تصویرسازی های عالی (کاش مانند نسخه اصلی رنگی بودند) درباره پسر بچه ای عینکی که در محله ای فقیر نشین زندگی می کند و می تواند ساعت ها در مورد اتفاق هایی که برایش افتاده، حرف بزند. کاراکترها به اندازه کافی جذاب هستند: مادری خانه دار و وسواسی، پدر راننده کامیون و همیشه دور از خانه، برادری کوچک که مانولیتو آنقدر جونور صدایش کرده که اسم واقعی او را از یاد برده!، پدر بزرگی شاد و همیشه مست، همسایه هایی عجیب و غریب و دوستانش: سوزانا شورت کثیفه!، ییهاد قلدر، گوش گنده (یک خائن پست)، ملودی مارتیتز و معلمی چاق و خشن: خانم آسانسیون.
فضای قصه های مانولیتو به قصه های همزاد فرانسوی اش، نیکولا کوچولو نزدیک است. اما نیکولا در فضای روشنفکرانه پاریس زندگی می کند و مانولیتو در محله ای که اسم پارکش پارک اعدامی است و دلیلش هم این است که این پارک یک درخت هم بیشتر ندارد و بیشتر شبیه تک درخت هایی است که در فیلم های وسترن قهرمان فیلم را از آن آویزان می کنند!
گویا مانولیتو ۶ کتاب دارد و البته جز کتاب پنجم بقیه کتاب ها منتشر شده اند. قصه پایانی کتاب آخر، کمی تلخ و تکان دهنده تمام می شود.
مانولیتو را خیلی دوست داشتم.

* دود مقدس / شیوا مقانلو / نشر ققنوس

گویا دومین مجموعه داستان کوتاه شیوا مقانلو با حذف دو داستان از سوی ارشاد مجوز نشر گرفته ولی همین ۷ داستان باقی مانده به اندازه کافی خواندنی هستند. داستان های مقانلو برگرفته از دنیای زنان است و شاید به خاطر آنکه سینما خوانده، به راحتی می تواند فضای مورد نظرش را در ذهن مخاطب تصویر کند. یک دوستی سه نفره و یک دوستی زنانه که از نظر فضا و شخصیت ها به هم نزدیک هستند را دوست داشتم. اما به نظرم شب شیطان بهترین داستان این مجموعه است. شاید بی هیچ ربط مشخصی، شیطان این داستان مرا یاد شیطان مرشد و مارگاریتا انداخت.

من در خانه ام یک زرافه دارم

من در خانه ام یک زرافه دارم. زرافه ی من از آن زرافه های گردن درازی که توی تلویزیون می بینید لنگ هایشان را از هم باز می کنند و از برکه آب می خورند یا آن هایی که توی دوربین زل می زنند و نشخوار می کنند نیست. اصولا حیوان محجوبی است. اغلب یک گوشه می نشیند و موسیقی گوش می کند. برای خوردن آب هم لنگ هایش را از هم باز نمی کند. با صدای دلنشینی می گوید: آب لطفا! بعد من می روم آشپزخانه و شیر آب را باز می کنم تا خنک شود. بعد توی ماگ بزرگش که عکس ملمن فیلم ماداگاسار را رویش انداخته اند و تازگی از شهروند برایش خریده ام آب می ریزم و برایش می آورم. لیوان را که دستش می دهم، از روی آداب دانی هدفون را از روی گوشش بر می دارد و با سر تکان دادنی تشکر می کند. بعد، آب را که می خورد نگاه ماخوذ به حیایی می کند و می گوید مرسی. بعد لیوان را دستم می دهد و دوباره هدفون را می گذارد روی گوشش. نمی دانم این علاقه اش به موسیقی از کجا سرچشمه می گیرد. دوست آهنگسازم می گوید از آنجایی که جز را خیلی دوست دارد، معلوم است که او را یاد آفریقا می اندازد. البته شاید این حرفش درست باشد، اما از وقتی که خجالت زده در گوشم نجوا کرد که برایش از اینترنت لو رید و باب دیلن دانلود کنم، زیاد این حرف دوستم را جدی نمی گیرم. فکر می کنم که زرافه من یک زرافه ویژه است.  ویژگی های او فقط در علاقه اش به موسیقی خلاصه نمی شود. همین دیروز با اشتیاق تمام درباره مستندی که از شبکه ۴ دیده بود برایم صحبت می کرد. برایم جالب بود که اصطلاحات پزشکی را اینقدر زود یاد گرفته. راستش فکر می کنم با این استعدادش اگر انگشت داشت  با همین یکبار دیدن جراحی فتق، می توانست فتق آقای جوان ریشوی همسایه را که از بس همسایه های دیگر ازش در اسباب کشی هایشان بیگاری کشیده اند، باد فتق گرفته عمل کند. البته هوش سرشار او در علم پزشکی به همین جا ختم نمی شود. یک بار که خون توی مدفوعم پیدا کردم، با یک نظر بیماری ام را تشخیص داد و جوشانده ای درست کرد که خیلی زود درمانم کرد. گفتم که زرافه من یک زرافه ویژه است. البته این ویژگی را دوستانم هم فهمیده اند. خیلی از آنها می آیند تا او را ببینند. می دانید، او واقعا یک متخصص است. فیلم ها را چنان نقد می کند که آدم یاد راجر ابرت می افتد. در ادیبیات هم صاحب نظر است. اصلا مانده ام که این همه کتاب را کجا خوانده. البته یک بار از او پرسیدم. پشت چشمی نازک کرد و گفت مدرسه و دانشگاه فقط کتاب درسی می خوانده، اما از وقتی که افتاد توی قفس کتاب های غیر درسی زیادی مطالعه کرده. آن وقت دلداری اش می دهم که دوران بد گذشته را از خاطرش دور کند. چون حالا ما همدیگر را داریم. می دانید، واقعا حضورش در خانه ام یک گنج است. گاهی پیش می آید که حتی پول یک تخم مرغ خریدن را هم ندارم. بعد او پیدایش می شود و آرام پولی توی جیب عقب شلوارم می گذارد. همیشه سعی می کند که نفهمم. اما دستش کمی برای جیب عقب شلوارم بزرگ است و همیشه آن تو گیر می کند. یک بار خیلی رک گفتم که هر وقت خواستی به من پول بدهی، آن را روی میز آشپزخانه بگذار. پشت چشمی نازک کرد و گفت چشم. گفتم که! عجیب با حجب و حیا هم هست.  می پرسی که تا به حال با هم خوابیده ایم یا نه؟ راستش بله. اما مشکل اینجا بود که خیلی از هم دور بودیم. من این پایین بودم و او آن بالا. گردنش را هر چقدر هم خم می کرد به ماتحتش نمی رسید بیچاره. چرا ماتحتش؟ خب من آنجا بودم دیگر. همان یکبار بس بود. ضمن اینکه فکر کردیم  برای خوابیدن با هم باید احساس عاشقانه داشت و ما یکجور حس دوستی به هم داشتیم. این بود که تصمیم گرفتیم فیلم پورنو بیاوریم خانه و خود ارضایی کنیم. دوست خوب غنیمتی است خلاصه. اگر روزی دوستی را تصاحب کردی، قدرش را بدان. مثل من که زرافه ای در خانه ام دارم.