این هیچ منم که به در می کوبم
نشانی ات را
کناره های قلبم،
با تیغ زنگ زده ای
که کنار حمام متروکه ای در حاشیه ی قبرستان بزرگ شهر یافته ام
نقاشی کرده ام،
تا وقتی
بر سینه ام دست می کشم،
دروغ بالا بیاورم،
سبک شوم
و چون خرده خاکی
باد خورده از استودان نفرت انگیزی میان دره های جن زده کویر مرکزی
باز به سویت بیایم.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۵ ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
هرگونه نقل و درج از این وبلاگ آزاد است، به شرط آن که نام ماخذ به طور کامل درج شده و نیز ویراستاری و حذف و تلخیص صورت نگیرد.