این هیچ منم که به در می کوبم


نشانی ات را
کناره های قلبم،
با تیغ زنگ زده ای
که کنار حمام متروکه ای در حاشیه ی قبرستان بزرگ شهر یافته ام
نقاشی کرده ام،
تا وقتی
بر سینه ام دست می کشم،
دروغ بالا بیاورم،
سبک شوم
و چون خرده خاکی
باد خورده از استودان نفرت انگیزی میان دره های جن زده کویر مرکزی
باز به سویت بیایم.

پساب - مدرنیته

 

نمی توانم بنویسم. دیگر نمی توانم بنویسم. دیگر نمی توام هیچ چیز بنویسم. دیگر توان آن را ندارم که هیچ چیزی بنویسم. فکر می کنم دیگر توان آن را ندارم که چیزی بنویسم. دارم فکر می کنم که دیگر نمی توام چیزی بنویسم. خواب دیدم که دارم فکر می کنم که دیگر چیزی نمی توانم بنویسم. ناگهان گمان کردم که خوابی دیده ام که در آن دارم فکر می کنم که دیگر چیزی نمی توانم بنویسم. چیزی به من گفتی که ناگهان گمان کردم که خوابی دیده ام که در آن دارم فکر می کنم که دیگر چیزی نمی توانم بنویسم.

در روزگار غلبه ی  پست مدرنیته، کلمه، چسب و کش تمام آن چیزی است که برای نوشتن احتیاج داریم.