یک عمودی

ناگهان گم می شوی.
فکرت در سرم می لغزد،
رویایت را تار می بینم
از بس که تکان می خوری
از بس که کم رنگ می شوی
از بس که گم می شوی.

ناگهان گم می شوی.
پشت به پشت
از هم دور می شویم
و طلسم اثیری انسان
نمی گذارد برگردم و نگاهت کنم
که چه آسان
میان کودکی ام
گم می شوی.

ناگهان گم می شوی
لابه لای درخت های گردو
و توت های سیاهی
که دورلبانمان را
تمام تابستان سیاه می کرد.
می شنوم
که پشت همان درخت توت بزرگ
که چشم گذاشته بودم
می روی
و گم می شوی.

بوسه

نامش بوسه بود. هر وقت مشتری تازه اسمش را می پرسید، گونه هایش سرخ می شد، سرش را کج می کرد و اندکی پایین می انداخت، پشت دستش را روی گردن باریکش می لغزاند و شرمناک می گفت: «بوسه.»
هیچ وقت درباره اسمش به کسی دروغ نگفت. یک بار سعی کرد نامش را چیز دیگری بگوید، اما لب هایش بی اختیار جمع شدند و جای آنکه بگوید بوسه، لب های مرد را بوسید.
آخرین باری که او را دیدم، دور گردن باریکش کبود شده بود و لب هایش چنان کلفت و سیاه بودند که اگر هزار بار هم بر آن ها بوسه می زدی، باور نمی کردی، اسمش بوسه باشد.