یک عمودی
ناگهان گم می شوی.
فکرت در سرم می لغزد،
رویایت را تار می بینم
از بس که تکان می خوری
از بس که کم رنگ می شوی
از بس که گم می شوی.
ناگهان گم می شوی.
پشت به پشت
از هم دور می شویم
و طلسم اثیری انسان
نمی گذارد برگردم و نگاهت کنم
که چه آسان
میان کودکی ام
گم می شوی.
ناگهان گم می شوی
لابه لای درخت های گردو
و توت های سیاهی
که دورلبانمان را
تمام تابستان سیاه می کرد.
می شنوم
که پشت همان درخت توت بزرگ
که چشم گذاشته بودم
می روی
و گم می شوی.
فکرت در سرم می لغزد،
رویایت را تار می بینم
از بس که تکان می خوری
از بس که کم رنگ می شوی
از بس که گم می شوی.
ناگهان گم می شوی.
پشت به پشت
از هم دور می شویم
و طلسم اثیری انسان
نمی گذارد برگردم و نگاهت کنم
که چه آسان
میان کودکی ام
گم می شوی.
ناگهان گم می شوی
لابه لای درخت های گردو
و توت های سیاهی
که دورلبانمان را
تمام تابستان سیاه می کرد.
می شنوم
که پشت همان درخت توت بزرگ
که چشم گذاشته بودم
می روی
و گم می شوی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی ۱۳۸۶ ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
هرگونه نقل و درج از این وبلاگ آزاد است، به شرط آن که نام ماخذ به طور کامل درج شده و نیز ویراستاری و حذف و تلخیص صورت نگیرد.