چنین و چنان
افتاده ای
به روی شکمت
و پرزهای خشک موکت
روی صورتت جا انداخته اند.
لب هایت را به هم دوخته اند،
پلک هایت را به ابروها.
دست هایت را شکسته اند
و موم شمعی که لای انگشتانت ریخته اند
خاصیت گره کردن مشتت را از تو گرفته است.
حبس کرده تو را در مطبخ
گرگ پوستین پوش آتش بر آستین
و قلبت را
که از سینه درآورده
روی اجاق سنگی
تفت می دهد.
عجیب است!
قدیم ترها
قلبی که با کینه از سینه جدا می شد
کینه می زایید.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
هرگونه نقل و درج از این وبلاگ آزاد است، به شرط آن که نام ماخذ به طور کامل درج شده و نیز ویراستاری و حذف و تلخیص صورت نگیرد.