قلبم در شیشه ای زرد
چشمانم در صندوقچه ی یخ
سرم از لب
- آویخته به قلاب کشتارگاه -
مغزم له شده زیر چکمه ها و گرزها
روحم دوخته شده بر خاک مردار
دستانم
- شقه شده -
مصلوب.
پاهایم
- آویزان
در مرداب -
خوراک ماهیان خاردار.
من به این تن مثله رضایت دادم.
آزادی!
من به این تن مثله رضایت دادم.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط ماکان مهرپویا
|
آه می کشم
و به کنارت می غلطتم.
مرا می بوسی
دستی در میان شال موهایت
و دست دیگر
بی چشم،
بدنبال بسته ی سیگار
روی کتابخانه ی کنار تخت.
چشم دوخته ام به سقف
چشم بسته ای
چشمانت
زیر پلک های آبنوسی
تکان می خورد:
تو خواب می بینی.
تکان نمی خورم.
دود غلیظ سیگار
از میان لب هایم
به میان ساق های ظریفت می پیچد
می گردد و می پیچد و
بر سیبستانِ پر شکوفه ی چله ی بهار اندامت می لغزد
و من چشم بر این نوازشِ آرامِ پیچکِ مه آلوده ی آمده از سینه
به خواب می روم
خاکستر سیگار
به تخت می گیرد
و شعله ای می گیراند
اما نه چنان که چند نفس قبل
من و تو افروخته بودیم.
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت توسط ماکان مهرپویا
|