تبليغاتX
ماهی کوچک
نوشته ها و ترجمه های یک ماهی کوچک که همه چیز را از داخل تنگ خصوصی خودش می بیند
تو را بخشیدم
به شب تاریک
به ظهر داغ
به سنگلاخ کوه - موقع فرود -
به جنگل ناشناخته - در میانه شب -
به هر آتشفشان در آستانه
به هر خاک سست
به تماشای چشم های شهوتناک مردم شهر
- از ارتفاع -
به مفتول های پیچیده در هم - خار دار -

تورا بخشیدم
به لرزه ی آخرین سیگار
                            - لرزان -
                                      میان دو انگشت
به انعکاس هزار خورشید تابان روی پنجره ها
                                                     هنگام سقوط
به بستر پیرزنی متلاشی از احتضار
                                           در اتاقی گرم 
به دعوت بخشنده‌ی هرزه ای مسلول
بر بسترش که پوشیده از خونآبه

تو را بخشیدم
من 
تو را
به سرگذشتم
بخشیدم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

کلمات را گم کرده بودم
روزها بود
که کلمات را گم کرده بودم
و شعر در میان الکل و سیگار خلسه شان می شد
و دود می شدند
یا با حبابی کوچک
طی می کردند، کهکشان گوارش را.

چه مبتذل بودم من.

واژه ها مبتذل بودند و دروغ
و جز آروغی ترش
لیاقتشان نبود.

بعد تو آمدی
تو
بر لرزان بال فرشته ای
خیس از باران پاییز
و من
بوی درخت گرفتم
بس که تازه بود تنت.

شعرم می آید این روزها شب و روز
چه باک
که ننوبیسمشان.
من که واژه واژه شان را
با بوسه بوسه روی تنت
داغ می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

برایم چیزی نمانده
جز مشتی اشتباه
که بی اراده
در دستم فشارشان می دهم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

باشد برای بعد
جمله بندی با واژه های بی سر و ته
فرو خوردن بغض های بریده بریده
کندن یادگاری روی شیشه ی عمر.

باشد برای بعد
جمع کردن خرده شیشه ها
شستن ملحفه های کثیف
گرفتن گرد عبور سال ها از پیشانی.

باشد برای بعد
حسرت باختن بازی به روزگار
بستن زخم ناسور خاطرات کودکی
انگشت زدن زیر کاغذ روزمرگی.

باشد برای بعد
سر زدن به یادداشت های سرافکنده
قاب کردن عکس قدیمی با پدر
گرفتن سراغ از ضربان بی ربط گاه و بی گاه نیمکره راست مغز.

باشد برای بعد
ناخن کشیدن به تخته سیاه  گذشته
جمع زدن بارهای مثبت و منفی وجود
کسر کردن باقی مانده احتمالی عمر
مردن هم حتا
باشد برای بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

دیگر واژه ای ندارم
هر چه بلد بودم را
به هم بافته ام.
سفت، گره زدمشان
به دستگیره ی در
و محض احتیاط
رشته ی امید را
- که چند بار تابش داده ام -
به آن سنجاق کرده ام.

من امشب تا صبح بیدارم
و چشم های خسته ام را
با اولین برش های نورانی خورشید
به پیشوازت خواهم فرستاد
و تاریک می مانم
تا وقتی که بدانم
درخشش ابدی نگاهت
مرا به خود خوانده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

آخیش!
بالاخره من هم به بازی وبلاگی «کدام کتاب هایتان را تا نصفه خوانده اید و دیگر بقیه اش را نخوانده اید» (!) دعوت شدم. راستش داشتم ناامید می شدم که ستاره خانم ِ خانم دکتر من را دعوت کرد.

و اما...

راستش من حدود 1500 جلد کتاب دارم. برخی از پدرم به من به ارث رسیده، بخشی از آن ها را طی سالیان سال خریده ام و بخشی را هم هدیه گرفته ام. شاید دلیلش علاوه بر علاقه ام، شغل دوگانه ام هم باشد: نشر و سینما. گاهی وقتی کسی برای بار اول به منزلم می آید و کتاب ها را می بیند می پرسد آیا همه ی این کتاب ها را خوانده ام؟ و جواب من بسته به شخص فرق می کند. اما محتوای همه اش همین است که بعضی کتاب ها را باید خواند، بعضی ها را باید به عنوان رفرنس استفاده کرد و بعضی ها را هم فقط باید داشت تا آدم یک روزی (تا قبل از مرگ!) خواندن آن کتابش بیاید!

و اما مهم ترین این کتاب های نصفه نیمه:

1- آزاده خانم و نویسنده اش - رضا براهنی - که چند بار تا نصفه رفته ام و بعد رهایش کرده ام. کتاب جذابی است که جذبش البته بگیر و نگیر دارد. همیشه یک جایی دیگر نمی گیرد. نمی دانم چرا. باید یک روزی دوباره تصمیم بگیرم که بخوانمش. البته تا قبل از مرگ.

2- همیشه ی خدا دلم خواسته تا وقتی پیدا کنم و در فراغت خیال سور بز یوسا را بخوانم. آن حجم عظیمش برای منی که همیشه بی حوصله ام، همیشه ترسناک بوده. هر بار شروع می کنم، پشیمان می شوم و می گویم: شاید وقتی دیگر.

3- جلد دوم دن کیشوت را هیچ وقت نخوانده ام. چون می دانم چه پایانی دارد و مرگ دن کیشوت و سانچوی باوفایش برایم غیرقابل هضم است. بگذار فکر کنم که آن ها از هنوز تا همیشه زنده می مانند.

4- هر وقت شاخه زرین جیمز جرج فریرز را برمی دارم تا به عنوان رفرنس نگاهی به آن کنم، چنان مرا جادو می کند که مدت ها از کارم باز می مانم. باید زمانی بنشینم و کامل آن را بخوانم. این موضوع درباره کتاب پژوهشی در اساطیر ایران استاد مهرداد بهار نیز صادق است.

5- کتاب های یونگ و کتاب هایی درباره یونگ را دارم و جسته گریخته خوانده ام. اما دلم می خواهد زمانی برسد که بنشینم و سر فرصت همه شان را بخوانم. لکان را هم همین طور. البته برای این دو تا برنامه ریخته ام. زمانش از الان است تا آخر عمر!

طبق معمول بازی های وبلاگی ام، کسی را دعوت نمی کنم یا بهتر بگویم: همه دعوتید!

ماکان - ماهی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

ناگهان گم می شوی.
فکرت در سرم می لغزد،
رویایت را تار می بینم
از بس که تکان می خوری
از بس که کم رنگ می شوی
از بس که گم می شوی.

ناگهان گم می شوی.
پشت به پشت
از هم دور می شویم
و طلسم اثیری انسان
نمی گذارد برگردم و نگاهت کنم
که چه آسان
میان کودکی ام
گم می شوی.

ناگهان گم می شوی
لابه لای درخت های گردو
و توت های سیاهی
که دورلبانمان را
تمام تابستان سیاه می کرد.
می شنوم
که پشت همان درخت توت بزرگ
که چشم گذاشته بودم
می روی
و گم می شوی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

نامش بوسه بود. هر وقت مشتری تازه اسمش را می پرسید، گونه هایش سرخ می شد، سرش را کج می کرد و اندکی پایین می انداخت، پشت دستش را روی گردن باریکش می لغزاند و شرمناک می گفت: «بوسه.»
هیچ وقت درباره اسمش به کسی دروغ نگفت. یک بار سعی کرد نامش را چیز دیگری بگوید، اما لب هایش بی اختیار جمع شدند و جای آنکه بگوید بوسه، لب های مرد را بوسید.
آخرین باری که او را دیدم، دور گردن باریکش کبود شده بود و لب هایش چنان کلفت و سیاه بودند که اگر هزار بار هم بر آن ها بوسه می زدی، باور نمی کردی، اسمش بوسه باشد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

توی کافه ی بزرگ مزخرفی نشسته ام و قهوه ای مزخرف تر را مزه مزه می کنم و به زندگیم که مزخرف تر از هر دوی آن هاست فکر می کنم. نگاهم به دخترک جوان پشت دخل کافه است که با موهایش ور می رود و آن قدر جوان هست که هنوز جوش های بلوغ روی صورتش تازه باشد. حواسم اما به این است که پایان قصه من چقدر شبیه قصه ی آن مرد است که با دیدن عزرائیل به توصیه ی سلیمان به هند گریخت و تو نگو که عزرائیل در هند انتظار او را می کشید. حمکن به قصد ستاندن جان. حالا من این جا، که هیچ وقت با خودم قراری نداشتم که باشم، چند قرص زرد ریز که باید با خرده چوب های قهوه ای مخلوط شده با آب که به اسم قهوه جلویم گذاشته اند، پایین بدهم و بعد بزنم بیرون زیر آفتاب تند و «منتظر» بمانم.

از لای در گرما تو می زند. پسرک پنج شش ساله ای با یک پیراهن آستین حلقه ای تو می آید. لباسش یا مال لیکرز است یا شیکاگو بولز یا هوستون فلان. اینش مهم نیست. اما فکر کنم این لباش گشاد را حداقل تا سی سالگی بتواند بپوشد. البته اگر تا قبل از رسیدن به سی سالگی کلک لباسش (یا خودش) را نکند!

دخترک پشت دخل بالاخره طره ی گیسویش را رها می کند و به مایکل جوردن بلوند پیش رویش خیره می شود. پسرک می گوید: «م م م... چی دارید؟» نگاه هیزش را به شکلات ها و آدامس های پیشخوان می اندازند. دخترک با زبان کودکانه می گوید: «هر چی که بخوای!» فاصله جمله ی پسرک آن قدر کم است که انگار صدایش را با انتهای صدای دختر پیشخوان over lab کرده باشند: «پس یه دونه بدید.» فکر کنم این اولین crash دخترک در زندگیش باشد. عضلات صورتش به وضوح قاطی کرده اند و نمی دانند باید به کدام سو بروند. سر آخر هر کدام به طرفی می روند و فکر کنم دو سه جوشی هم در میان این نقل و انتقالات می ترکند که برای ترمیم جاهایش حداقل چهار پنج جلسه ترمیم لیزر لازم است. سر آخر از گیجی در می آید و می گوید: «آدامس... یا شکلات؟» صدای پسرک باز هم over lab می شود: «شکلات.» دخترک که حالا به خودش آمده با لحنی جدی تر می پرسد: «پول داری؟» و پسرک فارغ از هرگونه مشکل و دغدغه ی فکری و احیانن توجه به وضعیت فراپست مدرن جهان معاصر و حتا قضیه ی پایان فلسفه و بحران سیاسی در دارفور و قتل عام در مسجد سرخ پاکستان و درخواست دولت فلسطین از اسرائیل برای خرید اسلحه و انتخابات پیش رو در ایران و زمینی که زیر پای مومن نمی لرزد، می گوید: «نه، ولی قول می دم بعدن یک دونه نوش رو براتون بیارم.»

همین جاست که کهنه ترین اسکناسم را با احتساب انعام گارسون ابله روی فنجان قهوه ی نخورده ام می گذارم و کوله ام را می اندازم روی دوشم و می آیم بیرون، توی هوای آزاد. بعد زنگ می زنم به هومن و می گویم: «هومن، می خواهم بروم بنگلور. از کدام طرف بروم نزدیکتر است؟»

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  | 

عاشقانه
گردی سفید آبریزگاه فرنگی را
در آغوش گرفته ام
و صد هزار توبه ی شکسته را
از هزارتوی اثناعشرم
بیرون می ریزم.

بدمستی روزگار را ببین
سرنوشت مرا.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت   توسط ماکان مهرپویا  |